همه روزه،روزه بودن،همه شب نماز کردن همه ساله حج نمودن،سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق و پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه عشق دور کرد
آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
امروزاولین روز از نهمین ماه سال 88 هست.نه ماه گذشت از سالی که خودت و خدات میدونین چه اتفاقا که واست نیافتاده.سالی که هزار تا خاطره تو ذهنت گذاشته و حسابی داره باهات رفیق می شه.کمی هم حتما ازش دلخوری شاید به خاطر این که بعضی چیزا رو ازت گرفت ونذاشت به اونا برسی...
تا آخر این سال 3 ماه دیگه مونده...نه نه 4 ماه دیگه...آخه ماها داریم نهمین ماه رو شروع می کنیم نه تموم درسته؟!
سال 88 تو هم مثه سال 87ای،آره جدا شما سال ها همتون عین همین اولش خیلی کند می گذرین یعنی ادما به خاطر شور و شوق نوروز نمی خوان شماها بگذرین و شماها هم جوری می گذرین که آدما فک میکنن دارین تامل می کنین! ولی همچینی که دیگه از نو بودن در اومدین ادما اصلا از یاد می برنتون و سرگرم زندگی تکراریشون می شن...آخرتون که می شه آدما با حسرت می گن "چه گذشتاااا" این یعنی واقعا آدما جا موندن...آره یعنی هممون جا موندیم...این سال با این همه قشنگیش داره تموم می شه و ما حتی نمی دونیم امروز چندمین روز ساله...ما کجاییم؟ما داریم چی کار میکنیم؟در روز چند نفر از بودن با ما مسرور می شن؟در روز باعث لبخند چند نفر می شیم؟به چند نفر کمک میکنیم؟چقدر به خدا فک می کنیم و تو کفش می ریم؟!
اشکالی نداره ...بجنب تا دیر نشده...ما منتظرتیم.
قرار ما "ایستگاه قطار هوای وصال".
خدایا!تو در آن بالا بر قله ی الوهیت،تنها چه می کنی؟
ابدیت را بی نیازمندی،بی چشم به راهی،بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه ی هستی از توست،تو خود برای که هستی؟
چگونه هستی و نمی پرستی؟
چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که "پرستش"در قلب کوچک من،
پرستنده ی خاکی و محتاج تو،
از همه ی آفرینش تو بزرگتر است،
خوب تر است،
عزیزتر است؟
چگونه نمی دانی که عبودیت از معبود بودن بهتر است؟
نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟!
ای خدای بزرگ!
تو که بر هر کاری توانایی!
چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی،بپرستی،
بر دامنش به نیاز چنگ زنی،
غرورت را بر قامت بلندش بشکنی،
برایش باشی، نمی آفرینی؟!
ای تو که بر هر کاری توانایی،ای قادر متعال!
چرا چنین نمی کنی؟
مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری
که چشم بر راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟
خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی؟!...
دوست دارم روی تمام لحظه های زندگیم یه رنگ سفید بزنم...یه رنگ پاکی بزنم...
سفید سفید سفید...پاک پاک مثل آب مثل دوستی مثل دل تو!
دوست دارم داد بزنم و به همه بگم که اینجا کجاست من کجام تو کجایی...با سکوت مطلقم که خیلی وقته گلومو گرفته فریاد بزنم که میخوام زندگی کنم...میخوام عشق بورزم میخوام تلنگر بزنم به خودم به تو به همه...به همه ماهایی که روزمرگی امونمونو بریده...به همه دلایی که جای خالی محبتو حس میکنن...به همه چشمایی که دوخته شدن به در و منتظر یه کسین که بیادو شاید نجاتشون بده...
وای خدای من...هیچوقت طاقت ندارم تو دنیای پر از قشنگیه تو حرف ناامیدی و بغض و ... بزنم...
پس باز هم قلم بی اجازه لغزید...یخ زد و شکست...
وسپاس خدای "یک" تا راست...
بی شک اگر خدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید
و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که
من به جای او بر عرش کبریایی او بنشینم
و او به جای من در محراب
پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند
و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد
و بر جان خویش زند
هرگز!!
حتی برای شبی تا سحر نخواهم پذیرفت...
من،یک شب را سراسر
با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش
به سر نتوانم برد.........

حال من دست خودم نیست
قلبی که دو دستی می بردم نیست
کوچه راهها همه تموم شدن
اونی که دنبالش می گردم نیست
شب خوشش اومده از موندن
اره می لرزم ولی سردم نیست
حرفاتون زهر داره،بیرونشون نیارین
نه نه اینا چاره ی دردم نیست
تیرم کج بود یا تیر کمونم؟!
این نشون اونچه زدم نیست
دارم خواب می بینم بیدارم کنید
بگید حقیقت اونچه دیدم نیست
زندگی یعنی لمس احساس نگاه
این نه !گول خوردم!این نیست
صدای غوغایم سر می کشد به آسمان
این مفهوم اونچه شنیدی وشنیدم نیست
بازم سلام چون بازم می خوام واستون خاطره بنویسم!!نگید حوصلتو نداریم چون این خاطره هم خیلی جذابه!مثه قبلیا!
امروز سوار vanشدم.خالی بود ولی نمی دونم واسه چی نشستم ردیف دوم.یه خانومه ای اومد و نشست جلوم بعدش یه زن میان سال با قیافه دهاتی مهربونش نشست روی سکوی بین راننده و کمک راننده.!.یه دختری همراش بود که حدودا 5 سالش بود رو نشوند جلوش روی صندلی،کنار همون خانومه ای که اول اومده بود.تو کفش مونده بودم.چشماش رنگ همون حناهایی بود که دهاتی ها رو دستاشون می زنن.یه لبخند رو لباش بود که واقعا نشون می داد هیچی ته دلش نیست صاف صاف... vanحسابی پر شده بود مثه همون اتوبوسای دانشگاه که قبلا وصفشون کرده بودم!یهو یه زنه خودشو جا کرد تو و نشست کنار زن دهاتی.قیافه نیمه شهریش واقعا یه جوری بود حالمو به هم می زد.رو کرد به زن دهاتی و گفت چرا نمی شینی رو صندلی(و با اشاره فهموند که چرا بچه رو بر نمی داری که خودت بشینی؟)معلوم بود اگه خودش جای زن دهاتی حاضر بود بچه رو کف ماشین بشونه ولی جای خودش خوب باشه.زن دهاتی سرشو بالا انداخت و با همون نگاه عاشفونش به دخترک نگاه کرد.یه لحظه دوس داشتم جای دخترک بودم و از اون نگاها بهم می شد.حسابی بهش حسودی کردم!دخترک با یه صدای غرور آمیز گفت:نه من نشستم!!!!!!!!!!
بعد یه مدتی زن دهاتی گفت که پیاده می شه.بعد کلی خداحافظی گرم با راننده اول دختره رو پیاده کرد و وقتی خودش هم پیاده شد به راننده گفت:خدا بده بهت.من فک کردم داره نفرین می کنه! ولی راننده با گرمی استقبال کرد وهمه چی تموم شد و زن در رو بست وماشین به حرکت در اومد...واقعا یعنی چی؟یعنی چی که خدا بهت بده؟امروز یه روز نیمه بدی واسم بود هم استاد بهم توپیده بود هم دوستم با هام یه طوری شده بود .ولی جالب بود که من حتی احساس ناراحتی هم نمی کردم....ای کاش منم نگاه گرم زن دهاتی رو می تونستم تجربه کنم...اما این دنیا جایی نداره واسه این حرفا...همه چیز دروغه....
به مناسبت روز عصای سفید اینجا یکی از اون خاطره های ماندگارم رو می خوام بنویسم.
یه روز تو سرویس دانشگاه بودیم. همه تنگ هم خدا خدا می کردیم ماشین راه بیفته.من بیرون رو نگا می کردم.همه با دیدن سرویس شروع می کردن به دویدن ویکی پس از دیگری وارد سرویس می شدند.حالا یکی نبود بیاد بگه دیگه جا نیس ،ظرفیت تکمیل آقا.اون لحظه (و همین طور لحظات بعدش)با کمبود اکسیژن رو برو بودیم و همگی داشتیم تفت می زدیم.من حسابی، شلپ شلوپ، تو افکارم در حال شنا کردن و کرال سینه و کرال پشت رفتن و گه گوداری شیرجه ی سوزنی زدن بودم (جسمم هم داشت بیرون رو می پایید و دعا می کرد سرویس راه بیافته) که چشمم افتاد به یکی که قبلا هم دیده بودمش.این بنده خدا کور بود.همراهیش اون طرف منتظر تاکسی بود اینم این طرف پیاده رو بین جدول و دیوار شروع کرد به راه رفتن (و مثل من به فکر کردن).از جدول فاصله گرفت و راست داشت می رفت به طرف دیوار.نزدیک دیوار که رسید اون روح سرگردونم(و همین طور فکورم!) یرگشت به جسمم وداد زدم الان می خوره به دیوار.نمی دونین با این دادم چند تا ازرشته تارهای افکار اطرافیانم رو پاره کردم و همه بهت زده مونده بودن کی الان شترق می ره تو دیوار!همین طور که با چشمام می پاییدمش دیدم نزدیک دیوار وایستاد.خیلی راحت دستشو دراز کرد دید دیواره و چرخید و شروع کرد به سمت جدول پیاده رو راه رفتن.
حسابی تو کفش(kafesh!) بودم...مات مات...واسه دوستم جریان رو گفتم اصلا تعجب نکرئ وبیشتر من از این که تعجب نکرد تعجب کردم.واسه مامانم که گفتم اونم تعجبی نکرد وگفت خب منم اگه تو خونه چشمامو ببندم می تونم به همه جای خونه برم.مامانمو نمی دونم ولی من این کار رو چند بار امتحان کردم و اصلا نتونستم . شما نظرتون چیه؟؟شما هم اصلا از این ماجراشگفت زده نشدین؟؟!



